به روی دست برَد آسمان غبار تو را
به روی چشم کشد کهکشان مدار تو را
نه جبرئیل نه عرشو نه کرسیو نه بهشت
نبردهاند مقام رکابدار تو را
مُردم و مُردم و مُردم که رسیدم اینجا
اولین بار ز غم ناله کشیدم اینجا
این چه جسمی ست که مانند نگین ریخته است؟
تن تو یا تن من روی زمین ریخته است؟
ای آخرین پناه دل بی نوا حسین
معنای رَحمتُ الله ِ بی انتها حسین
ما را امید نیست به اعمالمان ، تویی
باب نجات قوم خطاکار یا حسین
با که گویم چه غمی بر جگرم افتاده
تیشه بر ریشه ی نخل و ثمرم افتاده
با که گویم؟!چه کنم؟! دق نکنم؟!جان ندهم!
پیش چشمان تر من پسرم افتاده
ما کجا و خانه ی اهل خدا، ما را ببین
از لب این ساحل امّید، دریا را ببین
مُرده می آرند، زنده نه، مسیحا می برند
کار دنیا را رها کن، کار زهرا را ببین
انتظاری که ندارم که سرپا برخیزی
از علی اکبرِ من هیچ نمانده چیزی
بدنت را زِرِه اینگونه نگهداشته است
گوشه اش باز شود روی زمین می ریزی
حبیب اولیایی فر
مسیر زندگیام بین روضه بهتر شد
دم حسین گرفتم ، دمم معطر شد
میان عرش لباس تو را علم کردند
ز داغ پیرهنت ، عالمین ، محشر شد
تو قمر چهره ای و نور مجسم هستی
پسر ارشد ارباب دو عالم هستی
یل رزم آور و شاگرد ابالفضلی تو
منشأ جاذبه ی عالم و آدم هستی
ای نفَس و نفس پیمبر علی
ای نوه ی ساقی کوثر علی
آینه ی حضرت طاها تویی
از طرفی هیبت حیدر علی
فراق پدر را پسر میشناسد
و داغ پسر را پدر میشناسد
چنان واقعه درد دارد که آنرا
فقط پاره های جگر میشناسد
دوس نداشتم وسط هلهله ها
پاتو به معرکه باز کنم ببخش
کوفیای لعنتی باعث شدن
جلو تو پامو دراز کنم ببخش
نشست گرد و غبار و عیان شد آن پیکر
چه پیکری…! ز تماشای او شکسته پدر
به وقتِ رفتنش از شاه دلربایی کرد
و آب شد دلِ سنگ از وداع آن دلبر
بلند مرتبه شاهی، عدو به او خندید
همین که اکبرش افتاد، قلب او لرزید
بلند مرتبه شاهی رکاب را گم کرد
زِ روی اسب زمین خورد و پای او چرخید
رسید با سر زانو وَ داد زد “ولدی”
میان معرکه فریادهای او پیچید
رفتی و آتش شد بپا در محفل ما
این ارباً اربا پیکرت شد قاتل ما
ای میوه ی عمرم ، ببین که بعد از عمری
مِقراض چید از شاخه ، کل حاصل ما
روی دست پدری ، عازم میدان پسری
میبرد شمس به همراه خودش یک قمری
به امیدی که رسد جرعه ی آبی به پسر
میزند رو به عجب لشکر پستی ، پدری
بخواب مادر حرم در اضطرابه
عزیزم خوشکلم حالم خرابه
زبونت رو نکش دور دهانت
اینا آب نیس، اینا اشک ربابه